تبليغاتX
YUSEFZADEH MOUSA's weblog
جمعه بیست و دوم آبان 1388
( مجولا ) زير چاپ رفت

به همت صادق نيك نفس

( مجولا ) زير چاپ رفت

 کتاب مجولا

كتاب ( مجولا ) به كوشش صادق نيك نفس دهقانى ، شاعر و نويسنده جنوب استان كرمان به زودى از چاپ بيرون مى آيد .

به گزارش خبرنگار فرهنگى رودبارزمين ، اين كتاب كه موضوع آن معرفى بازى هاى محلى جنوب استان كرمان است در 136 صفحه و با تيراژ ۴ هزار نسخه به زودى در پيشخوان كتابفروشى ها ديده خواهد شد.

صادق نيك نفس در گفتگو با خبرنگار رودبارزمین ، هدف از نگارش اين كتاب را احياى فرهنگ بومى منطقه دانست و گفت، بازى هاى محلى حامل پيام هاى فرهنگى عميقى از جامعه هستند و از آنجا كه متاسفانه بعضى از اين بازى ها در آستانه فراموشى بودند به عنوان يك معلم بر خود لازم ديدم آموزش و نحوه بازى هاى مرسوم قديمى را به نسل فعلى و آينده ياد بدهم .

نيك نفس گفت، اميدوارم با اين اثر توانسته باشم به آموزش و پرورش شهرستان هاى جيرفت و عنبرآباد و ساير شهرهاى جنوبى كمك كرده باشم كه به احياى فرهنگ هاى فراموش شده در ميان دانش آموزان بپردازند.

گفتنى است (مجولا ) با قطع رقعى توسط انتشارات اشك ياس با مقدمه اى ازحاج احمد يوسف زاده ، مديرمسئول رودبارزمين در آستانه چاپ است .

 

نظر سوتله : خیلی خوشحال می شوم وقتی اینگونه اخباری را در رابطه با وطنم می خوانم

سوتله 

+ نوشته شده در 22:44 توسط موسی ( هادی ) یوسف زاده .
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
شعر مهدوی مهدی میرزایی
 

آه ! آقا بخدا سنگینه

 

 

چشم هایی پر بغض و کینه

بغض هایی خفته توی سینه

سینه ها مملو آه و آتش

مهدی میرزایی ، شاعر قلعه گنجی

دست هایی که اسیر پینه

سنگ ها هم به گمانم دارند

قصد تسخیر دل آیینه

پسرانی که شبیه سهراب

مادرانی که چنان تهمینه

روزهایی همگی با شنبه

هفته هایی همه بی آدینه

درد ها را تو بگیر از دوشم

آه ! آقا بخدا سنگینه

 

شاعر : مهدی میرزایی ( شاعر توانای روستای تمگران قلعه گنج )

برگرفته از کتاب قحطی بریده امان بلوچ را ، نوشته ی مهدی میرزایی

سوتله 

+ نوشته شده در 18:38 توسط موسی ( هادی ) یوسف زاده .
شنبه هفتم دی 1387
توقف هفته نامه گل آقا

 

شماره آخر هفته نامه گل آقا

 

سخن آخر  در آخرین شماره گل آقا :

* " اين شماره ، آخرين شماره مجله هفته نامه گل آقا ست . "ارديبهشت سال ۱۳۸۳ با شما عهد كردم كه تا توان دارم چراغ موسسه گل آقا را روشن نگه دارم و نشريات را سرموقع به دست شما برسانم و تا امروز به اين عهد وفادار بودم . انتشار مجلات گل آقا ، برگزاري دو دوره جشنواره كمدي ، راه اندازي بخش انيميشن ، سايت گل آقا ، چاپ كتابهاي طنز و كاريكاتور ، برگزاري كلاسهاي آموزشي و ... بخشي از فعاليتهاي پنج سال گذشته بود . از شما خوانندگان وفادار و مهربان گل آقا مي خواهم همين را از من بپذيريد كه ديگر نمي توانم ، خسته ام . از دلايل خستگي چيزي نمي گويم ... از من بپذيريد كه با خستگي نمي توان بر انتشار يك مجله طنز سياسي مديريت كرد .
 تا اطلاع ثانوي گل آقا نشريه ندارد و طبيعتا موسسه گل آقا به حالت نيمه تعطيل است . البته تنها راه روشن نگه داشتن چراغ آبدارخانه ، انتشار نشريه طنز نيست ؛ اما اينكه چه مي كنيم ... آيا سومين جشنواره فيلم كمدي را ادامه مي دهيم ؟ موسسه فرهنگي گل آقا قرار است چه كار كند ؟ كتاب منتشر مي كنيم يا ... ؟ همه اينها بماند تا فرصتي ديگر ، تا آن زمان تنها ارتباط ما با شما سايت گل آقاست كه آخرين اتفاقات را آنجا به اطلاع شما مي رساند .
 * از امروز تا بيستم دي ماه همكارانم در بخش اشتراك آماده جواب دادن به مشتركين مجله گل آقايند . كساني كه اشتراكشان تمام نشده مي توانند باقيمانده اشتراكشان را از محصولات گل آقايي انتخاب كنند يا باقيمانده پولشان را پس بگيرند .
 * از تمام همكارانم كه در اين سالها همراه من بودند تشكر مي كنم . اين نشريات حاصل سخت كوشي ، ذوق و هنر آنان بود .
 * از آنجا كه مسؤوليت تمام آثار چاپ شده در گل آقا برعهده من است ، از تمام كساني كه در اين سالها به هر دليلي از آثار گل آقا رنجيدند ، پوزش مي طلبم .
 * از تمام كساني كه در اين پنج سال در اين راه سخت به ما كمك و با ما همكاري كردند ممنون و سپاسگزارم . از كساني كه در اين مدت هيچ كمكي نكردند نيز گله اي ندارم و براي كساني كه نه تنها كمك نكردند بلكه سعي كردند چوب لاي چرخ مان بگذارند ، از خداوند مي خواهم كه به راه راست هدايتشان كند .
برايتان از خداوند مهربان روزگاري همراه با لبخند و تندرستي و براي ايران اسلامي افتخار و سربلندي آرزو مي كنم .

خواهر كوچكتان
پوپك صابري فومني
"  گلنسا "
 
سوتله
+ نوشته شده در 11:8 توسط موسی ( هادی ) یوسف زاده .
سه شنبه هفتم آبان 1387
نامه چارلی چاپلین به دخترش

کمتر کسي پيدا مي شود که نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش را نخوانده باشد . « دخترم جرالدين ! اينجا شب است . همه سربازان بي سلاح خفته اند ... » نامه اي که حداقل به سه زبان زنده دنيا ترجمه شد و سي سال دست به دست چرخيد . در مراسم رسمي و نيمه رسمي بارها و بارها از پشت ميکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلين انديشيدند که جهاني از معنا را در خود نهفته داشت . اگر بعد از اين همه سال به شما بگويند اين نامه جعلي است چه مي گوييد ؟ لابد عصباني مي شود و از سادگي خودتان خنده تان مي گيرد . حالا اگر بگويند نويسنده واقعي اين نامه سي سال است که فرياد مي زند اين نامه را من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نمي کند چه حالي به شما دست مي دهد ؟ فکر مي کنيد واقعيت ندارد ؟ ديگراني مثل شما هم سي سال است به فرج الله صبا نويسنده واقعي اين نامه همين را مي گويند : واقعيت ندارد . اگر چه سال ها پيش هوشنگ گلمكاني به داد اين همكار قديمي رسيد و در مجله فيلم اشاره كوتاهي به اين موضوع كرد .
فرج الله صبا نويسنده و روزنامه نگار کهنه کاري است . او سال ها در عرصه مطبوعات فعاليت داشته و امروز ديگر از پيشکسوتان اين عرصه به شمار مي رود . داستان اين سوءتفاهم که به قول خودش يک نوع خرافه روزنامه نگاري است ، براي نخستين بار نيست که از زبان او روايت مي شود اما اميدوار است که آخرين بار باشد. آخر حالا سي سالي مي شود که چاپلين وبال گردن او شده است .

 

چارلی در جوانی

 

با این مقدمه ، این نامه ی پند آموز را برای شما دوستان عزیز در زیر گذاشتم :

جرالدین دخترم ، از تو دورم ، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود . اما تو کجایی ؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه ... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . جرالدین ، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ، بنشین و نامه ام را بخوان ... من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی . امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه ، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند . من خود یکی از ایشان بودم . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم . آن هم داستانی شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد . این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد نابسامانی را کشیده ام . و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند . اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام . با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد . داستان من به کار نمی آید . از تو حرف بزنم . به دنبال نام تو نام من است . چاپلین ، جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار ..... به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد . اما برای خرجهای دیگرت ، باید برای آن صورت حساب بفرستی ..... دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد . مردم را نگاه کن . زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو : *من هم از آنها هستم .* تو واقعا یکی از آنها هستی . هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را می شکند . وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم . آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو ، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند . اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست . نورافکن کولی ها تنها نور ماه است . نگاه کن ، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند ؟ اعتراف کن . دخترم ... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید ....... دخترم ، جرالدین ، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی . ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول ، این فرزند شیطان ، خوب آگاهم ....... من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام . اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده ، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند . دخترم ، جرالدین ، پدرت با تو حرف می زند . شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شب است که این الماس ، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است .... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد ، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود . بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند . از این رو دل به زر و زیور مبند . بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان . به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد . او بهتر از من معنی عشق را می داند . او برای تعریف معنی عشق ، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است ...... دخترم ، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند ..... برهنگی بیماری عصر ماست . به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است . دخترم جرالدین ، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم : *** انسان باش ، پاکدل و یکدل ؛ زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است .

 

برگرفته از : خبرگزاری میراث فرهنگی و وبلاگی به نام بچه شیرازی 

 

+ نوشته شده در 13:47 توسط موسی ( هادی ) یوسف زاده .